| بانوی شعر و قصه |
|
درباره وبلاگ
پروانه ی تمنایم در شعله ی ضریح هنر خاکستر گردید و خاکسترش را کبوتر باد برچید
پیوندها
کانون نویسندگان خرم آباد
انسان خالق(امیر داوودی) ستاره فلق(وبلاگ داستانی خواهران محمودی) قاصدک :: قالب ساز :: طراح قالب
|
ادامه مطلب يادم نمي آيد چطوري با معشوقم آشنا شدم. شايد يكروز باراني بود. روزي كه برف پاك كنها به اين سو و آن سو مي لغزند. شيشه ي كناري ام برف پاك كن نداشت و مناظر پشت آن محو بودند. از شيشه ي روبرو خيابان را مي پاييدم. داشتم تو خيابان يخ مي زدم و بخاري اتومبيل حسابي گرمم كرده بود. توي باران ماشين خيلي سخت گير مي آيد. جلو دو مسافر مرد و عقب من با يك خانم بوديم. براي سوار كردن مسافر پنجم ماشين ايستاد. من و آن خانم براي جا دادن به مسافر جابجا شديم. پسري بود با عينك نقره اي باران خورده و سرا پا خيس. بين رانهايمان كيف ورني ام را گذاشتم. كيف ورني؟ نمي دانم ولي مي دانم كيفم را بين رانهايمان گذاشته بودم. ادامه مطلب من دیگه از زندگی خسته شدم و می خوام بهش خاتمه بدم. نمی دونم تا کی به زندگیم ادامه خواهم داد، ولی می دونم به زودی به دیار نیستی خواهم شتافت.
شاید در آنجا کسی باشد کسی که آهنگ نفسهایش مانند صدای بادی که روی سطح دریاچه می خزد باشد من نرگس نیستم که آبها خود را در آینه ی دیدگانم بازیابند ادامه مطلب نوری از تارعنکبوتهای گوشه ی سقف به چشم شادی هجوم می آورد. او پلکهایش را می بندد و باز می کند، سپس به حرفهای مامانش که داشت کفشهایش را می پوشید، گوش می دهد: -شادی عزیز دل مامان!امروز هم مثل روزهای قبل، من مجبورم ظهرهم توی کارگاه بمونم و اضافه کاری کنم. برات کیک و آبمیوه گذاشتم. یه وقت به پیک نیک نزدیک نشی، بخوای غذا درست کنی! می ترسم بلایی سر خودت بیاری.اوم م م مامان، شادی را می بوسد و به سرکارش می رود. او مشغول بازی با عروسک پارچه ایش می شود. عروسک را خانم صاحب خانه شان که شادی او را عزیز جون نامیده برایش درست کرده بود. شادی عکس پدرش را جلوی خودش می گذارد و می گوید: ادامه مطلب سلام این اولین پست وبلاگ من است. پیش از این در نیز وبلاگی داشتم که آن را در زیرمجموعه ی ادبیات گذاشته بودم. می خواهم از جنین مجموعه شعرم که سقط شد با شما سخن بگویم. سال گذشته یک دفتر شعر که شامل سی و یک شعر بود را برای چاپ به یک ناشر سپرده بودم. پس از گذشت هشت ماه به مجموعه شعر من مجوز چاپ داده نشد. حال آنکه من در مدت سرودن آن اشعار کاملا از سیاست دوری جسته بودم. تمام اشعار من در بیان مشکلات جامعه ای که در آن زندگی می کنم بود. در آن هنگام با خود می اندیشیدم که ملت با دولت فرق می کند و من فقط ملت را مخاطب اشعار خود می دانستم، حال آنکه دولت همه چیز را از آن خود می داند و من این را اکنون فهمیدم. حالا دیگر می خواهم از ملت هم دوری کنم و فقط درباره ی شخص خودم سخن بگویم و در تمام شعرها و داستان هایم خودم را منعکس کنم. طی آشنایی با یک خواننده، من که فقط یک ترانه نوشته بودم، با تشویق های او من ترانه سرایی را ادامه دادم. لااقل ترانه هایم تا کنون فقط چیزهایی بوده اند که با تمام وجود آنها را تجربه و احساس کرده ام. |
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by shengtin.Blogfa.com