تبليغاتX
بانوی شعر و قصه

درباره وبلاگ
پروانه ی تمنایم در شعله ی ضریح هنر خاکستر گردید و خاکسترش را کبوتر باد برچید
پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
داستان عینک نقره ای باران خورده

يادم نمي آيد چطوري با معشوقم آشنا شدم. شايد يكروز باراني بود. روزي كه برف پاك كنها به اين سو و آن سو مي لغزند. شيشه ي كناري ام برف پاك كن نداشت و مناظر پشت آن محو بودند. از شيشه ي روبرو خيابان را مي پاييدم. داشتم تو خيابان يخ مي زدم و بخاري اتومبيل حسابي گرمم كرده بود. توي باران ماشين خيلي سخت گير مي آيد. جلو دو مسافر مرد و عقب من با يك خانم بوديم. براي سوار كردن مسافر پنجم ماشين ايستاد. من و آن خانم براي جا دادن به مسافر جابجا شديم. پسري بود با عينك نقره اي باران خورده و سرا پا خيس. بين رانهايمان كيف ورني ام را گذاشتم. كيف ورني؟ نمي دانم ولي مي دانم كيفم را بين رانهايمان گذاشته بودم.


ادامه مطلب
 نوشته شده توسط فاطمه بیرانوند |  
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by shengtin.Blogfa.com