 تابلو
|
صداي انفجاري از دور ديوارها و پنجره هاي خانه را لرزاند. فكر كردم لابدبازدارند مانور مي دهند. از خانه زدم بيرون كه بروم پيش مژگان. ديشب با هم قرار گذاشته بوديم.توي ايستگاه اتوبوس هر چه منتظرش شدم نيامد. گوشي ام را از تو كيف درآوردم و شماره اش را گرفتم. مژگان با صدايي هراسان گفت:«الو ستاره نمي داني چه خاكي به سرم شده. روبروي محل كار نامزدم بمب گذاري كردند. همه ي جنازه ها تيكه تيكه شدند.» با نگراني گفتم:«مژگان كحايي؟ بگو كجايي تا خودم را زودي برسانم.»
رفتم پيش مژگان ديدم دارد مي خندد. تعجب كردم. گفتم يعني چي؟ ديوانه شده دارد مي خندد؟ نكند سربه سرم گذاشته؟ بهش كه رسيدم گفتم:«چي شده؟ تو كه مرا نصف عمر كردي.»
گفت:« مي داني خوشبختانه نامزدم كمي قبل از انفجار به خاطر اينكه يك كاري براش پيش ميايد مرخصي مي گيرد ميايد بيرون.»
واقعا نامزدش شانس آورد كه از آن فاجعه جان سالم بدر برد. آنجا پر از پليس و خبرنگار و خانواده هاي قربانيان و آدمهاي بيكار و كنجكاو بود. هنوز بوي بمبي كه منفجر شده بود توي هوا موج مي زد. چه مرگ بدي. با بمب تيكه تيكه شدن. تصورش مو برتنم راست كرد. | ادامه مطلب
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by shengtin.Blogfa.com