| بانوی شعر و قصه |
|
درباره وبلاگ
پروانه ی تمنایم در شعله ی ضریح هنر خاکستر گردید و خاکسترش را کبوتر باد برچید
پیوندها
کانون نویسندگان خرم آباد
انسان خالق(امیر داوودی) ستاره فلق(وبلاگ داستانی خواهران محمودی) قاصدک :: قالب ساز :: طراح قالب
|
نوری از تارعنکبوتهای گوشه ی سقف به چشم شادی هجوم می آورد. او پلکهایش را می بندد و باز می کند، سپس به حرفهای مامانش که داشت کفشهایش را می پوشید، گوش می دهد: -شادی عزیز دل مامان!امروز هم مثل روزهای قبل، من مجبورم ظهرهم توی کارگاه بمونم و اضافه کاری کنم. برات کیک و آبمیوه گذاشتم. یه وقت به پیک نیک نزدیک نشی، بخوای غذا درست کنی! می ترسم بلایی سر خودت بیاری.اوم م م مامان، شادی را می بوسد و به سرکارش می رود. او مشغول بازی با عروسک پارچه ایش می شود. عروسک را خانم صاحب خانه شان که شادی او را عزیز جون نامیده برایش درست کرده بود. شادی عکس پدرش را جلوی خودش می گذارد و می گوید: بابایی! ماشین خیلی بده. چرا مامانت بهت نگفت که وقتی رانندگی می کنی مواظب باشی. اگه مواظب بودی الان زنده بودی و دیگه مامان مجبور نبود این همه کار کنه. حالا کی منو می بره خونه ی فامیلا تا با بچه هاشون بازی کنم؟ خسته شدم...... وای باز عزیزجون داره گریه می کنه. من دوست ندارم اون گریه کنه. بابایی باید تنهات بذارم و برم پیش اون. اون هروقت تنها می شه، واسه خواهر و برادرش که مردن گریه می کنه. ولی هروقت من می رم پیشش برام قصه می گه. واسه همین گریه کردن یادش می ره. شادی لحظه ای در آینه به تصویر خود نگاه می کند. یک دختر با موهای بور و ژولیده، صورتی کثیف، چشمان سبزو قی گرفته، لبهای صورتی و لپهای قرمز در آینه به او لبخند می زند. آب دماغش را که داشت سرازیر می شد با آستین پیراهن آبی اش پاک می کند و پیش خانم صاحبخانه می رود.خانم صاحبخانه با دست شادی که داشت او را تکان می داد به خود می آید.او عینکش را بر می دارد و اشکهایش را پاک می کند. -سلام عزیز جون! -سلام گل قشنگم، دختر شاه پریونم،الهی عزیزجون به قربونت بره، صورتتو بیار جلو تا ببوسمت. اوم م م او جاجیمی را که تازه بافتنش را شروع کرده بود رها می کند و از پشت دستگاه، بلند می شود تا روی زمین، کنار شادی بنشیند. شادی موهای بافته و سفید او را در دستهایش می گیرد و تاب می دهد. خانم صاحبخانه از توی کمدش یک بسته نخودچی برمی دارد و به شادی می دهد. -اینا رو نگه داشته بودم واسه نوه هام. ولی انگار، پدرمادراشون، فراموش کردن که اینجا یه مادر تنها دارن و اصلا خیال سرزدن بهش رو ندارن. خب دوست داری چه قصه ای برات بگم؟ شادی در حالی که می گوید قصه ای که توش پری باشه برام تعریف کن یک دانه نخودچی در دهانش می گذارد. -یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود، یک مرد قوزی بود که مردم همیشه قوزشو مسخره می کردن. قوزی یه روز که دیگه خیلی حالش گرفته شده بود، از دست مردم، سر گذاشت به کوه و بیابون. اون واسه خودش توی اون برهوت خدا، ترانه های شاد می خوند، به این امید که غصه شو فراموش کنه. همینطور که داشت ترانه می خوند چند تا پری سر راش سبز می شن. پری ها وقتی ترانه های شادی که قوزی می خوند رو می شنون خیلی لذت می برن. آخه اونا اون روز عروسی داشتن. قوزی هم صداش خیلی قشنگ بود. واسه همین پری ها ازش می خوان بیاد و تو عروسیشون براشون بخونه. پری ها اونقدر از صدای قوزی لذت می برن که بهش می گن هر آرزویی داشته باشه براش برآورده می کنن. - پری ها همیشه آرزو برآورده می کنن عزیز جون؟ - آره عزیزکم. قوزی هم که آرزویی جز از بین رفتن قوزش نداشت از خداخواسته گفت می خوام این قوزو برام بردارین. پری ها هم قوزشو بر می دارن. اون شاد و خوشحال برمی گرده به شهرش. همه ی مردم از دیدنش تعجب می کنن، مخصوصا یه قوزی دیگه که مثل خودش بود و توی همون شهر زندگی می کرد، ازش می پرسه چکار کردی که دیگه قوز نداری؟ اون همه چیو واسه اون یکی قوزی تعریف می کنه. قوزی دوم قصه هم سر می ذاره به کوه و بیابون و خوندن ترانه های شاد. از بخت بد قوزی دوم، اون روز پری ها یکی شون مرده بود وهمه عزدار بودن. وقتی می بینن که اون قوزی اصلا توجهی به عزاداری اونا نداره، اونقدر عصبانی می شن که یه قوز دیگه رو قوز اولیش می ذارن. داستان به اینجا که می رسد، شادی آنقدر می خندد که یکی از نخودچی ها به گلویش می پرد. خانم صاحبخانه در حالی که بر پشت شادی می کوبد می گوید: وای شادی چی شد؟ او بلند می شود و برای شادی یک لیوان آب می آورد. شادی آب را می خورد و به اتاق اجاره ای شان بر می گردد. دوباره به تار عنکبوت خیره می شود. عنکبوت تنیدن تار را از سر گرفته بود. شادی بدون این که چشم از تار عنکبوت بردارد با خود می گوید: چقدر خوب می شد، حالا که دیگه هیچ آدمی نیست تا باهاش بازی کنم، یه پری بیادو باهاش بازی کنم.آره پری ها حتما کوچولو هم دارن. همشون که بزرگ نیستن. از درون تارعنکبوت یک موجود نورانی ظاهر می شود. شادی چندبار پلک می زند، سپس می گوید: تو یک پری هستی؟ لبهای آبی موجود نورانی به حرکت در می آید و می گوید: آره من یک پری هستم.مامانم داشت از این نزدیکیها رد می شد، صدای تو رو شنید. بهم گفت بچه ی نق نقو برو پیش اون دختر و باهاش بازی کن. دیگه از دستت کلافه شدم، نمی ذاری یه کم با دوستام خوش بگذرونم. -تو چقدر رنگارنگ هستی! چشمات یک دست سبزه. پوستت صورتیه. ابرو و مژه و موهات بنفشه. چه لباس قشنگی! چقدر می درخشه! اول به خاطر این لباست نتونستم خوب ببینمت. شادی درحالی که دست به لبهای پری می کشد می گوید: وای من چرا چیزی حس نمی کنم؟ -واسه اینکه پری ها با آدما فرق می کنن. پری ها لمس نمی شن. - اسم من شادیه، اسم تو چیه؟ -اسم من پلگره. -پلگر دیگه چیه؟ -پل مخفف پلنگه، گر هم مخفف گرگه. -وای یعنی تو هم پلنگی، هم گرگ؟ - نه.مامان بابام، دوست دارن من یه دختر وحشی باشم. واسه همین، اسم این دو حیوون رو، روم گذاشتن. ولی من اصلا دوست ندارم وحشی باشم. می خوام همه رو دوست داشته باشم. مامانم هی می گه یه کم از خواهرت، یوزشی، یاد بگیر! اسم اون هم مخفف دو حیوونه. یوز مخفف یوزپلنگه، شی هم مخفف شیره. اون خیلی وحشیه. همه رو می زنه. منو هم می زنه. خیلی خوب شد که من یه دوست جدید پیدا کردم یه کم از دستش راحت شدم. - این جعبه چیه تو دستت؟ -این جعبه ی اسباب بازی هامه. همشونو توش جادادم، آوردم باهات بازی کنم. - تو این جعبه ی کوچولو مگه چیزی هم جا میشه؟ پلگر در حالی که در جعبه را باز می کند می گوید: البته که جا می شه! -وای خداجون! این همه اسباب بازی چطور اون تو جا شده بود؟ - دِه... دختر خوشگل! ما پری ها از شما آدما خیلی پیشرفته تریم. مگه اینو نمی دونستی؟! حالا بیا باهاشون بازی کنیم. شادی یکی از اسباب بازی ها را بر می دارد. اسباب بازی مدام شکل عوض می کند و به شکل حیوانات مختلف در می آید. -این چرا هی شکلش عوض می شه؟ -خوب وقتی به شکلی که دوست داری رسید، بزن تو سرش تا به اون شکل باقی بمونه. اسباب بازی هنگامی که به شکل یک گربه در می آید شادی بر آن می کوبد. آن گربه مانند یک گربه ی واقعی میو میو می کند. شادی او را نوازش می کند و گربه چشمهایش را می بندد و خود را به شادی می مالد. پلگرنیز یک اسباب بازی را که به شکل حشرات مختلف در می آمد در دست می گیرد. هنگامی که به شکل یک مورچه می رسد بر سرش می کوبد. او یک دستگاه کوچک از توی اسباب بازی هایش بر می دارد و شماره ای در آن وارد می کند. دستگاه را به سمت مورچه می گیرد و دکمه ی سیاه آن را فشار می دهد. یک ردیف مورچه، پشت سر مورچه ی قبلی صف می بندند و شروع به راه رفتن می کنند. پلگر و شادی همچنان که داشتند با اسباب بازیها ور می رفتند پلگر به سمت دربر می گردد وآهسته می گوید: هیس! صدای خش خشی میاد. شادی کمی سکوت می کند سپس می گوید: این صدای پیرهن عزیزجونه. در باز می شود و خانم صاحبخانه به داخل می آید. شادی به سویش می دود و در حالی که صورتش رو به او و انگشتش رو به پلگر است می گوید: عزیزجون! پلگر... و رویش را به پلگر می کند. پلگر و اسباب بازیهایش غیب شده بودند. پیش از آنکه شادی حرفش را ادامه دهد خانم صاحبخانه می گوید: -شادی مامانت چرا هنوز نیومده؟ - مامانم گفت ظهر می خواد اضافه کاری کنه، واسه همین تا شب نمیاد. برام کیک و آبمیوه گذاشته که بخورم. - کیک و آبمیوه که نشد غذا. من عدس پلو درست کردم الان می رم برات یه بشقاب میارم. اون کیک و آبمیوه رو هم بذار بعدازظهر بخورشون. خانم صاحبخانه از اتاق خارج می شود. پلگر دوباره ظاهر می شود. -مامان الان میام. بذار به دوستم بگم... شادی مامانم داره صدام می کنه. می گه بیا ناهارتو بخور. ناهارمو که خوردم دوباره میام باهات بازی می کنم. پلگر دوباره غیب می شود.
|
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
|
Copyright © 2006 All Rights Reserved by shengtin.Blogfa.com