تبليغاتX
بانوی شعر و قصه

درباره وبلاگ
پروانه ی تمنایم در شعله ی ضریح هنر خاکستر گردید و خاکسترش را کبوتر باد برچید
پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
داستان عینک نقره ای باران خورده

يادم نمي آيد چطوري با معشوقم آشنا شدم. شايد يكروز باراني بود. روزي كه برف پاك كنها به اين سو و آن سو مي لغزند. شيشه ي كناري ام برف پاك كن نداشت و مناظر پشت آن محو بودند. از شيشه ي روبرو خيابان را مي پاييدم. داشتم تو خيابان يخ مي زدم و بخاري اتومبيل حسابي گرمم كرده بود. توي باران ماشين خيلي سخت گير مي آيد. جلو دو مسافر مرد و عقب من با يك خانم بوديم. براي سوار كردن مسافر پنجم ماشين ايستاد. من و آن خانم براي جا دادن به مسافر جابجا شديم. پسري بود با عينك نقره اي باران خورده و سرا پا خيس. بين رانهايمان كيف ورني ام را گذاشتم. كيف ورني؟ نمي دانم ولي مي دانم كيفم را بين رانهايمان گذاشته بودم.

يادم نمي آيد در راه رفت بودم يا برگشت. شايد برگشت. پسر، عينك نقره اي باران خورده اش را خشك كرد و دوباره زد به چشمش. چه زيبا نشان مي داد آن عينك نقره اي باران خورده در آن دستهاي با انگشتهاي بلند سبزه و ناخن هاي سفيد.

رسيدني به راننده گفتم: پياده مي شوم آقا ممنونم. و دستم را بردم جلو تا پول كرايه را بدهم بهش. پسر، براي بيرون آمدن من در را باز كرد و رفت بيرون. بيرون كه آمدم پسر رفت تو،در را باز گذاشت تا بقيه ي پولم را بگيرم. فرصتي دست داد تا يكبار ديگر درست و حسابي نگاهي بيندازم بهش. همان عينك نقره اي بود كه آنقدر جذابش كرده بود. همان عينك نقره اي بود كه مرا آنطوري شيفته اش كرد. خواستم بهش يك چيزي بگويم. خواستم يك كاري بكنم. ولي انگار يك نيرويي كه نمي دانم چه بود جلوي مرا گرفت. البته حالا از آن نيرو ممنونم. آخر از آشناهامان يكي تو آن ماشين بود. شايد يكي از مسافرهاي مرد بود، شايد راننده، شايد هم آن زن،‌ يا شايد همه شان. درست يادم نمي آيد. اگر در آن لحظه حرفي زده يا كاري كرده بودم، مي رفت و به همه مي گفت و آبروي مرا مي برد. به قول خواجه عبدالله انصاري:« خدا مي بيند و مي پوشاند، بنده نمي بيند و مي خروشاند.»

آره چيزي نگفتم، كاري نكردم. چترم را باز كردم بالاي سرم. شايد هم چتري باهام نبود. تا رسيدم خانه خيس آب شده بودم. لباسهايم را كندم گذاشتم بالاي بخاري خشك بشوند. مادرم داشت غر مي زد به جانم:« چرا بي چتر رفتي بيرون؟ نمي گويي باز سينوزيتت عود مي كند؟» داشتم كيفم را به جا رختي آويزان مي كردم،‌ شايد هم داشتم خشكش مي كردم، آن كيف ورني را يا هر چي. ولي مي دانم كه آن كيف يك تسمه داشت كه مي شد چيزي را گير داد لايش.لاي آن تسمه يك كارت ويزيت بود. شماره ي موبايلي با خودكار آبي پشت سفيد كارت بود. جوهرش پخش شده بود ولي شماره هنوز قابل خواندن بود. حدس زدم شماره مال آن پسر باشد. ولي در آن لحظه صددرصد مطمئن نبودم.

دوست پسرم تازگيها رفته بود. رفته بود خارج. آخرين باري كه زنگ زدم به گوشي اش مرا به جا نياورد و ازم اسمم را پرسيد. اسمم را گفتم ولي باز به جا نياورد. اين آخريها اعتراف كرده بود كه جز من چند تا دوست دختر ديگر هم دارد. از دستش ديگر كفري شده بودم. من هم به مسخره اسمش را ازش پرسيدم. گفت اسمش عليرضا ست. گفتم مگر اين خط مال محمد نيست. انتظار داشتم بگويد خط واگذار شده. ولي او به جاي اين حرف گفت: « محمد رفت. » «ر» رفت را جوري گفت كه انگار چندين «ر» از دهانش پريدند بيرون. لعنتي با آن رفت گفتنش، حس بدي در من به وجود آورد. حس كردم كه در دنياي مرده ها جا مانده بودم و بدون من پا گذاشته بود به دنياي زنده ها. محمد رفت بدون اينكه خبري بدهد. البته گفته بود كه مي خواهد برود ولي گفت كه پارتي اش آنقدر كلفت نيست كه برايش كارت پايان خدمت جور كند براي همين مجبور است سربازي اش را تمام كند بعد برود. ولي ظاهراً پارتي اي كه نازك بود يك جورهايي كلفت شده بود و او توانسته بود از مرز بگذرد.

گفتم شايد اين پسر بهتر باشد از محمد. البته در آن لحظه به نظرم مي آمد كه پسري به زيبايي محمد در دنيا وجود نداشت. ولي حالا كه ديگر در ايران نيست پس نصيب دخترهاي خارج مي شود. « وقتي او در اين كشور نيست، مثل اين است كه اصلاً وجود ندارد.»‌ اين حرف همان پسري بود كه در آن لحظه داشتم متفكرانه نگاه مي كردم به شماره موبايلش پشت آن كارت ويزيت. شايد هم هيچ وقت محمد نامي نبوده كه باهاش دوست شده باشم و من خيال مي كنم كه محمد رفت را شنيده باشم از عليرضا نامي و آن پسر هم چون خودش اولين پسري بوده كه باهاش آشنا شده ام، پس همچنين حرفي نزده.

گوشي نقره اي ام را در آوردم از تو كيفم. خيلي دوست دارم رنگ نقره اي را. مو نمي زد رنگ نقره اي قاب گوشي ام با رنگ نقره اي قاب عينك آن پسر. با انگشت هاي لرزان فشار مي دادم دكمه هاي گوشي ام را كه شماره اش مطابق بود با شماره روي كارت.

نمي دانم شايد هم نه. مطمئن نبودم شماره مال همان پسر باشد. با موبايلم شماره را نگرفتم. دوست نداشتم شماره ام بيفتد دست هركسي. واي از مزاحمها! گذاشتم باران بند بيايد. آنوقت رفتم سر خيابان و از تلفن عمومي با انگشتاني لرزان آن شماره را گرفتم. قلبم تند تند مي زد. با صدايي لرزان گفتم: «آقا شما شماره تان را گذاشته ايد لاي تسمه ي كيفم.» امان نداد بقيه ي حرفم را بزنم. او كه شروع كرد به حرف زدن حس كردم بار سنگيني از روي دوشم برداشته شده. با آرامش تمام گفت: «شما همان خانم خوشگل با چشمهاي سبز زمردي هستي؟» توي اس ام اس هايش هم همينجوري ضمير شما را با فعل مفرد به كار مي برد. گفتم:« آره.» باز امانم نداد كه چيزي بگويم تأكيدانه گفت: «مي دانيد كه من كي ام؟» گفتم : «نه دقيقاً» گفت:«همان پسري كه توي ماشين نشسته بود كنارتان. يادتان آمد؟» گفتم: « آره، عينكتان نقره اي بود.» گفت:« اي بلا. چه دقيق رنگ عينكم يادته.» خيلي خوشحال شدم كه همان پسر است. بهش گفتم:«الان قطع مي كنم يك تك زنگ مي زنم به گوشيت كه شماره ام را داشته باشي.»

نه شايد اينجوري باهاش آشنا نشدم. شايد جور ديگري بود. باران نبود. آسمان ابري نبود. يك عينك آفتابي چشم گربه اي زده بودم. برگهاي درختهاي چنار هنوز نريخته بودند. دختر عمه ماندانا يك ترانه از ريكي مارتين گذاشته بود برام از تو موبايلش كه بلوتوث از دوستش گرفته بود. شايد هم ريكي مارتين نبود. انريكو بود. نه شايد هم اصلاً يك خواننده ي زن بود. شكيرا بود؟ نه انگار بريتني بود. نه يادم نمي آيد كي بود. ولي يادم است كه آنروز داشتم مي گشتم دنبال آلبوم كامل آن خواننده كه آن ترانه يكيشان بود. رفتم توي پاساژ، پاساژ... نمي دانم كدام پاساژ بود. پليسي از همان سي دي فروشي كه من رفتم توش، آمد بيرون. عينك دودي چشم گربه اي را در آوردم و از صاحب آن مغازه سراغ آلبوم را گرفتم. عينك قاب نقره ايش را درآورد، پاك كرد، كمي چشمانش را مالاند و دوباره زد به چشمش. آن وقت زل زد در چشمهايم و گفت:«الان ندارم، شب رايت مي كنم، فردا صبح بيا بگير.» كارت ويزيتش را درآورد و با يك خودكار آبي شماره موبايلش را نوشت پشت سفيد كارت و داد بهم و گفت:« اين شماره ام است. فردا شايد خودم نباشم. قبلش يك تماس بگير،‌ حتماً خودم باشم، كه سي دي را بدهم بهت.» گفتم: «باشد. شايد هم خواهرم را بفرستم سي دي را بگيرد ازتان.» گفت:« نه، خودتان بياييد، قبلش هم حتماً زنگ بزنيد كه خودم توي مغازه باشم.»

كارت ويزيت را گذاشتم تو كيفم. توي دلم خيلي بهش خنديدم. عينك نقره اي لعنتي، روي چهره ي سبزه اش! اگر آن عينك نقره اي نبود كه من بهش زنگ نمي زدم. فردا صبحش زنگ زدم بهش. گفت كه خواسته برود سفر به خاطر من انداخته فردا. وقتي رفتم توي مغازه اش...

خداي من انگار اينجوري نبود كه باهاش آشنا شدم. نه انگار توي كافي شاپ بودم. تنها. منتظر بودم كه بستني ام را بياورند. او با عينك نقره ايش ازم پرسيد:« ببخشيد خانم مي توانم سر ميزتان بنشينم. بهش لبخند زدم و گفتم: «بفرماييد» نه نه. كافي شاپ مال وقتي بود كه ديگر آشنا شده بوديم با هم. آره آن موقع دوست بوديم و هردو عاشق هم. او همه اش از چشمهاي سبز زمردي ام تعريف مي كرد. توي كافي شاپ به انتظارش اشعار فروغ را مي خواندم. شايد اولين ديدارمان بعد از اولين تماسم بود. شايد هم نه چندمين ديدارمان بود. آمد نشست روبرويم. ديوان فروغ را بستم، بهش لبخند زدم. ديوان فروغ را گرفت از دستم و يكي از شعرهاي آن را برام خواند. يادم نمي آيد كدام شعرش را. شايد هم او تقاضا كرد كه يكي از اشعار فروغ را بخوانم برايش.

اولها همه اش من حرف مي زدم و او گوش مي كرد. نه شايد هم اولها فقط او حرف مي زد و من به جاي گوش دادن، محو زيباييش با آن عينك نقره اي بودم.

گفت: « باران لعنتي! نمي دانستم باران مي آيد، و گرنه چترم را مي آوردم. تو چرا چترت را نياورده اي؟ گفتم: « خب كه چي؟ بي چتر مگر چه مي شود؟ اين كه ناراحتي ندارد.» گفت: « ناراحتي ندارد؟ تو كه عينكي نيستي درد مرا بفهمي. اين عينكها هم كه برف پاك كن ندارند. وقتي هم كه باران به شيشه هاشان بخورد، ما عينكيها ديگر جايي را نمي بينيم.»

هرچقدر به خودم فشار آوردم كه بهش بگويم به خاطر همان عينك نازنازي كه اين همه ازش بيزار است عاشقش شده ام، ولي انگار يك نيرويي زبانم را قفل كرده بود و نتوانستم چيزي بگويم.

كابوس من وقتي شروع شد كه دختر عمه ماندانا لنزهام را دزديد. صداي زنگ موبايل نقره ايم، كلافه ام كرده بود. بعد از چندين بار زنگ خوردن به ناچار آن را جواب دادم. به دروغ گفتم توي حمام بودم. ازم خواست كه هر چه زودتر بروم به ديدنش. هر چه بهانه تراشيدم كه نروم، نشد كه نشد. آخرش رفتم. ولي چه رفتني! آنقدر دعوام كرد كه چرا ازهمان اول بهش نگفته بودم كه چشمانم سبز نيستند و خاكستري اند. گفت كه رنگ خاكستري را هميشه به رنگ سبز ترجيح ميداده. اين را كه از زبانش شنيدم، قلبم كه تند تند مي زد، آرام شد و متوجه شدم كه عينك نقره اي به چشمهاش نيست. گفتم: «پس كو عينكت؟» گفت: « عينك خسته ام كرده بود. براي همين لنز گذاشتم. خسته شدم از بس كه نگاه كردم به چشمهايت ( ديگر نگفت سبز زمردي) از پشت شيشه هاي گاه كدر، گاه باران خورده ي آن عينك لعنتي.»

شايد هم نه معشوقي در كار بوده و نه عينك نقره اي باران خورده اي.

 

 نوشته شده توسط فاطمه بیرانوند |  
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by shengtin.Blogfa.com