تبليغاتX
بانوی شعر و قصه

درباره وبلاگ
پروانه ی تمنایم در شعله ی ضریح هنر خاکستر گردید و خاکسترش را کبوتر باد برچید
پیوندها
طراح قالب

Powered By
BLOGFA.COM
تابلو

گفتم:«كي خبرت كرد اينجا بمب گذاري شده؟»

گفت:«تلويزيون. تلويزيون خانه مان هميشه ي خدا روشن است. داشتم آماده مي شدم كه بيايم پيشت. يكدفعه ديدم دارند تو تلويزيون مي گويند جايي را بمب گذاري كردند. خوب كه دقت كردم ديدم همان جايي را مي گويد كه نامزدم كار مي كند. خودم را با عجله رساندم اينجا. مأمورها نگذاشتند بروم تو. گفتند بي فايده است همه ي جنازه ها تيكه تيكه شدند. نشسته بودم همين جا و داشتم گريه مي كردم. بعد از اينكه تو زنگ زدي تلفنم دوباره زنگ خورد. اولش اصلا باورم نشد وقتي چشمم افتاد به شماره. بعد فكر كردم لابد گوشيش توي خانه جا مانده حالا يكي دارد با گوشيش بهم زنگ ميزند. بعد كه جواب دادم ديدم نه خودش است. نامزد عزيزم است. نمي داني چقدر خوشحال شدم كه مي ديدم زنده است. كه صداش را مي شنيدم. كه صداي نفساش را مي شنيدم. الآنم تو راه است. دارد مي آيد اينجا. واي دارد مي آيد... سلام عزيزم. خيلي خوشحالم كه زنده مي بينمت.»

مژگان سرش را روي شانه ي نامزدش گذاشت و از خوشحالي گريه كرد. دو روز بيشتر از نامزديشان نمي گذشت. حتي هنوز جشن نامزدي هم نگرفته بودند. هر چه به مژگان اصرار كرده بودم بهم نگفت كه چطوري شده اين پسره آمده خواستگاريش. نمي دانم چطوري تو اين دو روزه تا اين حد بهش علاقه مند شده، كه حالا اينجوري با سالم ديدنش گريه ي خوشحالي سرداده. اولين بار بود كه مي ديدمش. خوش تبپ تر از آن چيزي بود كه مژگان برايم توصيف كرده بود. قيافه اش جوانتر از سنش بود و اين بر جذابيتش مي افزود چونكه در چهره اش پختگي و جواني با همديگر جمع شده بودند. گريه ي مژگان كه تمام شد نامزدش ازش خواست كه ما را با هم آشنا كند. دستش را آورد جلو و باهم دست داديم. دست سردش دست گرمم را محكم فشار داد بعد گفت:«واي چه دست گرم و با حالي داريد. خيلي خوشحالم كه جان سالم از آن انفجار به در بدرم تا با خانم خوشگلي مثل شما آشنا بشوم»

گفتم:«شما ظاهرا فقط شما جان سالم بدر برديد. نكند خداي نكرده...»

نگذاشت حرفم تمام شود. گفت:«مگر نشنيديد كه عمليات انتحاري

بوده. مسبب اصلي با يك بمب مي رود تو و خودش را منفجر مي كند.»

«معلوم نشده به خاطر چي بوده؟»

«فعلا كه معلوم نيست. فقط تا همين اندازه فهميدند.»

«حرف مرا كه به دل نگرفتيد. داشتم شوخي مي كردم. من هم مثل مژگان خيلي خوشحالم كه لااقل شما جان سالم به دربرديد.»

مژگان كه داشت مثل احمقها لبخند مي زد، بعد از چند لحظه گفت:« پس فردا تولدم است.»

من گفتم كه از قبل هديه اش را آماده كرده ام. نامزدش هم كه حالا ديگر مي بايست تا آخر عمر روز تولد مژگان در ذهنش مي ماند، گفت:«پس بعدازظهر يادم باشد حتما يك كادو برات بگيرم.» بعد گوشي اش را درآورد و ادامه داد:«توي موبايلم يادداشت كنم كه يادم نرود.»

برگشتم خانه. مدام به ياد نگاههاي آزاردهنده ي نامزد مژگان مي افتادم. توي آن هاگير واگير آرام و بي خيال بهم زل زده بود.عجب نامزد چشم هيزي داشت. متنفرم از هرچي مرد كه چشم هيز است. خدا كند كه من با يك مرد چشم پاك ازدواج كنم، و گرنه چشم هاش را از كاسه درمي آورم.

شب تولد مژگان با مراسم نامزديش يكي شد. خدايا من چه ام شد آن شب. من كه از نامزد مژگان چندشم مي شد، آن شب مدام باهاش مي رقصيدم. مژگان كه مي خواست اداي آدمهاي مدرن را دربياورد مدام لبخند به لب مي آورد. ولي كاملا مي فهميدم كه چه حسي دارد.

موقع باز كردن كادوها انتظار داشتم كه نامزد مژگان براش جواهر هديه گرفته باشد، ولي وقتي كه هديه اش را ديدم خشكم زد. اصلا باورم نمي شد يك تابلوي نقاشي كه قبلا نظيرش را دريك نمايشگاه ديده بودم. دختري تنها، كنار ساحل، نشسته روي سنگي،  جمع شده در يك پانچو، موهايش مواج در باد، پشت دختر يك زوج سوار بر دو اسب. درچشمان زيباي دختر غم تنهايي موج مي زد. ولي در عوض پدر و مادر نامزد مژگان براش جواهر گرفته بودند. كادوي من يك روسري سبز با گلهاي سفيد بود. كادوي اين آقا مثل يك وصله ي ناجور بود. آن هم اولين كادويي كه يك نفر به شريك زندگيش مي دهد. مژگان كه از بس عاشق نامزدش بود شروع كرد به تعريف و تمجيد كردن از تابلو. برگشتني خواستم زنگ بزنم به بابام كه بيايد دنبالم ولي نامزد مژگان گفت كه مرا مي رساند. گفتم:«پس خانواده ي خودت چي؟»

گفت:«آنها با ماشين جدا آمدند. بجنب تا دير نشده برسانمت.»

از مژگان خداحافظي گرفتم و سوار پرشياي سفيد رنگ نامزدش شدم. او از صندوق عقب ماشينش چيزي برداشت و آمد نشست پشت فرمان. صورتش را به طرفم چرخاند و گفت:«چرا نشستي عقب؟ بيا جلو.»                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                              

گفتم:«بي زحمت اگر مي شودزودتر راه بيفتيد.»

قبل از اينكه راه بيفتد، چيزي را كه از صندوق عقب برداشته بود نشانم داد و گفت كه ببينمش. يك تابلوي نقاشي بود. زن و مردي سوار بر يك قايق كه به سمت كلبه اي پارو مي زدند.

فرمان را چرخاند و ازم پرسيد:« اين قشنگتر است يا آن يكي كه دادم به مژگان. از هردوشان خوشم مي آمد. هردو را كاغذ كادو گرفته بودم، گفتم ازماشين كه پياده شدم يكيشان را شانسي بردارم بدهم به مژگان.»

گفتم:« اين يكي رمانتيك است. بهتر بود اين را بدون قرعه كشي از قبل خودتان انتخابش مي كرديد.»

  گفت:«واقعا! راست مي گوييد ها! چطور خودم متوجه نشدم.  آن يكي دختري بود كه مبتلا به غم فراق گشته بود. همين الان متوجه شدم. يعني از قبل هم اين را مي دانستم، ولي نمي دانم چطور فراموش كرده بودم.»

يكدفعه از دهنم دررفت و بهش گفتم چرا به جاي تابلوي نقاشي براي مژگان جواهر نگرفته.

زد روي ترمز و برگشت عقب و سرش را به چپ وراست تكان داد آنوقت بهم گفت:«اصلا ازتان انتظار نداشتم.فكر مي كردم كه دختر هنردوستي باشيد. ولي انگار اشتباه فكر كرده بودم.»

دستپاچه جواب دادم:«نه. نه. به خاطر مژگان گفتم.چون خيلي جواهر دوست دارد. من كه خودم واقعا عاشق هنرم.»

به رانندگي اش ادامه داد. توي دلم به خودم لعنت فرستادم كه اصلا به من چه ربطي دارد كه فضولي مي كنم؟ براي اينكه جو را عوض كنم گفتم:«راستي من قبلا اين تابلو را توي يك نمايشگاه نقاشي ديده بودم. از آن جا خريديدش؟»

«چي؟ مگر مژگان بهتان نگفته كه من نقاشم؟ آن تابلو را خودم كشيدم.»

«واقعا؟ شما نقاشيد؟ مژگان فقط بهم گفته بود كه شما مهندسيد.»

خواستم بگويم حالا ديگر به مژگان حسوديم مي شود ولي به زحمت جلوي خودم را گرفتم.

او گفت كه عاشق هنر بوده ولي خانواده اش اصرار مي كنند كه مهندس شود.براي همين در كنار اينكه خواسته ي خانواده اش را برآورده كرده به دنبال علاقه ي خودش هم رفته بعد گفت كه يك گالري دارد و كارت آنجا را داد بهم.

بعدازظهرروزبعد رفتم به گالري. ساعت چهارونيم رفته بودم تو ولي وقتي آمدم بيرون ساعت هفت ونيم بود.تابلوهايش از بس زيبا بودند پاي هركدامشان كه مي رسيدم ميخكوب مي ايستادم به تماشا كردنش. دوتا از تابلوها چشمم را حسابي گرفت. يكي هماني كه ديشبي در قرعه درنيامده بود و يكي ديگر تابلويي كه انگار روز ديگري از آن زوج را نشان مي داد. مرد توي قايق پارو مي زد به سمت كلبه و زن توي درگاه كلبه منتظرش بود.

خواستم پول تابلوها را بدهم ولي هرچه اصرار كردم ازم نگرفت.

حالا كه اداره اي كه نامزد مژگان توش كار مي كرد منفجر شده بود ديگر حسابي وقتش آزاد شده بود و بيشتر تابلو مي كشيد. يكبار من و مژگان را با هم مهمان كرد به يك رستوران. خودش شماره ام را از مژگان گرفته و زنگ زده بود. هرسه تاييمان پيتزا خورديم. باز هم بدون اينكه قبلا به اين موضوع فكر كرده باشم از نامزد مژگان خواستم كه به صورت خصوصي بهم نقاشي ياد بدهد. حالت چهره ي مژگان درهم رفت ولي درعوض انگار نامزدش مدتهاست كه آرزو مي كرده من همچين چيزي ازش بخواهم و انگار كه بترسد من از گفته ام پشيمان شوم خيلي سريع قبول كرد. تا خواستم خودم را جمع و جور كنم و يك جوري بگويم كه از گفته ام پشيمانم ديدم كه ساعت و مكان كلاسهام را مشخص كرده. من هم ديگر حرفي نزدم واز همان فرداش آموزشم شروع شد.

نمي دانستم مژگاني كه از نقاشي متنفر است چطور مي خواهد با يك نقاش ازدواج كند. پيش خودم فكر مي كردم همانطور كه عشق بعد از ازدواج هم ممكن است به وجود آيد اين امكان هم وجود دارد كه مژگان بعدا به نقاشي علاقه مند شود.ولي به هر حال اتفاقي كه نبايد مي افتاد افتاد. مژگان ديگر مثل سابق باهام صميمي نبود انگاري مي خواستم نامزدش را ازش بقاپم. خوب من هم مثل هر شاگرد

ديگر ازش فقط آموزش مي ديدم. همين و بس. ولي مژگان اصلا توي كتش نمي رفت. چند وقت كه گذشت براي مژگان يك خواستگار خرپول آمد. وقتي كه بهم گفت مي خواهد نامزدي اش را بهم بزند و با آن خواستگارش ازدواج كند اصلا باورم نشد. فكر كردم لابد خيال كرده كه من عاشق نامزدش شده ام و به خاطر من اين كار را دارد مي كند. ولي نامزد مژگان گفت كه خودش آن كلك را سوار كرده و باعث آشنايي مژگان و آن شخص شده. گفت كه مژگان فقط مي خواسته با شخص مهمي ازدواج كند ولي چون اهل عشق و عاشقي نبوده، خود آن شخص برايش مهم نبوده. ازش پرسيدم:«شماخودتان چه؟ خود شما مگر عاشق مژگان نبوديد؟»

بهم گفت كه عاشق مژگان بوده ولي خيلي زود پي برده كه مژگان او را فقط در ظاهر دوست داشته واين موضوع رنجش مي داده. مي دانسته كه مژگان هيچ وقت نمي توانسته از صميم قلب كسي را دوست داشته باشد. بعد او هم حرفي را انگار مدتها توي گلوش مانده بود را بر زبان آورد و گفت:«حالا ديگر من و تو با خيال راحت مي توانيم زندگيمان را بكنيم.»

يك بار كه رفته بودم به اتاق مژگان ديدم كه اثري از آن تابلوي شب تولدش نيست، براي همين ازش پرسيدم:« مژگان پس كو آن تابلو كه هديه گرفتي؟»

او با بي خيالي تمام گفت:«همان شب نفت ريختم روش و آتيشش زدم.»

آن شب مژگان دليل كارش را به من نگفت. ولي بعد از عروسي اش بهم گفت:« مي داني چرا آن تابلو را آتيش زدم؟ براي اين بود كه آن تابلو معني اش اين بود كه تو و آرش آن زوج سوار بر اسب هستيد و آن دختر تنها منم و براي اينكه اين حس از بين برود مجبور شدم تابلو را آتيش بزنم. مطمئنم كه اگر آن تابلو را آن شب آتش نزده بودم حالا يك دختر تنها و بدبخت بودم و شايد باعث بدبختي تو و آرش هم مي شدم.»

 نوشته شده توسط فاطمه بیرانوند |  
فهرست اصلی
آرشیو مطالب
امکانات
اين وبلاگ را صفحه خانگي خود كنید!   ذخيره كردن صفحه!   اضافه کردن این وبلاگ به علاقه مندیها!   لینک RSS

Copyright © 2006 All Rights Reserved by shengtin.Blogfa.com